اونایی که مردگی رو تبلیغ میکنند و ذهن روانی و مریضشون دنبال مردن و کشتن و عزا و ریاضت و ... هست بدانند که من و شبیه به من زیاد هستند و انسان به امید و آینده زنده است ، بدانند که پلیدی و کردار زشت ممکنه اول قربانی مورد هجوم را بکشه اما در نهایت خودشو نابود میکنه ، آخ که چه دل پری دارم من !...
بعد از مدتها نوشته گذاشتید وقتی بازش کردم با سیل وحشتناکی از باور نمیکنم مواجه شدم، باور نکردم که این باور نمیکنم ها مال شما باشد ، یعنی نمیخواستم باور کنم. هراسی در این چند روز در دلم افتاده که چی شده و چرا شما اینجور نوشتید !!! انگار به سر حد جنون رسیده باشی و تحمل و صبرت به پایان رسیده باشه. دلم گرفت بیشتر از همیشه و ترس در دلم بیشتر شد.
من هم هر چه بیشتر دیدم ، بیشتر باور نکردم ، اما واقعیت میگفت چه من باور کنم چه نه ، وجود دارد و من باز بیشتر در خودم فرو رفتم.
پی نوشت : این نوشته نظر من در مورد نوشتهی عباس معروفی به نام "باور نمیکنم" است.

قدمت محلۀ سنگلج به دورۀ قاجاریه بازمیگردد. این محله در شمال غرب و غرب تهران قدیم قرار میگرفت. در تهران امروز، سنگلج به حد فاصل پارک شهر، خیابانهای خیام، مولوی و وحدت اسلامی اطلاق میشود. تماشاخانۀ سنگلج در همین محله واقع است و قدیمیترین تماشاخانۀ فعال تهران است. این تئاتر در سال ۱۳۴۴ خورشیدی و به منظور اجرای نمایشهای ایرانی تأسیس شد.
کار ساخت تماشاخانۀ سنگلج اوایل دهۀ ۱۳۴۰ در کنار باغ قدیمی سنگلج که امروز آن را با نام پارک شهر میشناسیم، آغاز شد. زمین این مجموعه به مساحت ۱۰۳۴ متر مربع، توسط یک بانوی نیکخواه و به منظور ساخت تئاتر به شهرداری تهران اهدا شده بود. ساخت بنا توسط آرشاویر بابائیان انجام گرفت و پس از تکمیل به وزارت فرهنگ و هنر واگذار شد. این مجموعه با نام "تالار ۲۵ شهریور" از ۱۸ مهرماه ۱۳۴۴ همزمان با آغاز نخستین جشنوارۀ نمایشهای ایرانی افتتاح شد و کار خود را رسماً آغاز کرد.
... دنبالهی متن در این لینک :
http://www.jadidonline.com/story/07072011/frnk/sangelaj_theatre
انگار وجود ندارم، از بس که ضربههای پیاپی از همه طرف بر من وارد میشود (هم چنین به شما) به یک نوع بی حسی مزمن دچار شدهام. آن قدر خبرهای بد زیاد شده که فکر میکنم ما ملتی هستیم که دچار نفرین ابدی شدهاست. نفرین از درون خودمان آغاز شد و هی ادامه یافت و ادامه یافت تا عمیقترین ریشههای ما را در بر گرفت. یک آدم که میفهمد در فضایی پر از حماقت چه میتواند بکند؟ هیچ ! به جز آن که در اثر اصرار به آن چه میداند، جان را از دست خواهد داد و برای ابد دنیایی از نبودش ککش هم نخواهد گزید.
یأس در سرزمینِ تاریکیها که از درون انسانهایش همه مردهاند، چیزی نیست که بتوان آن را انکار کرد و احمقانه است که به افتخارات گذشته دل خوش کنیم. چیزی که وجود دارد اکنونِ ماست، آن چه که الان هستیم. من فکر میکنم که ما از مردم ژاپن فلاکت زدهتر و بیچارهتریم، برای آنها همیشه راه چارهای هست برای آن که در درونشان چیزی هست که در ما نیست. ما میدریم همدیگر را و آنها دلهایشان برای هم است.
من هیچ حیوانی را نمیتوانم با انسان مقایسه کنم و به هیچ انسانی نمیتوانم صفت حیوانیت بدهم میدانید چرا؟ چون انسان را پستتر از هر حیوانی میدانم.
پ.ن : منظورم از پستی انسان همهی انسانها نیستند چرا که مردم ژاپن باعث شدند که دلم به دنیایی بهتر امیدوار شود هر چند که آن دنیا از آن ما نباشد.
روی خط زمان
وکسی مرا پیدا نمیکند
انگار نامرئی شده است همه سلولهای تنم ...
چند وقت یه بار سری به اینجا میزنم تا تار عنکبوت روشو نپوشونه،
میدونم دیر شده اما من تازه از خواب بیدار شدم! البته شک دارم که
الان هم بیدارم یا خواب؟ میخواستم بگم نوروزتان خجسته باد و برای همه
آرزوی تندرستی و آزادگی دارم. این روزا خیلی کرخت و خواب آلودم.
انگار خودم نیستم و کسی دیگره که به جای من راه میره و زندگی میکنه،
به شدت تنبل شدم و دلم میخواد بشینم تو خونه و کار نکنم، اما مگه میشه
مجبورم برم بیرون و گاهی هم مهمون های جا مونده از روزهای اول سال نو
را تحمل کنم، اگه تعارف ها نبود و آدم ها اینقدر در بند این نبودند که کسی
غیر از خودشون باشند، مهمونی ها خیلی دلچسب و شیرین میشدند اما
خودتون که میدونید ما ایرانی ها آنچه که خودمون هستیم، نیستیم!
برای همه آرزوی خود بودن در هر حالت را دارم.
شاد باشید
خب خيلی وقته كه نوشتنم نمياد. شعر و نوشتهها ته كشيده و حال و روزم مثل آدمای
در انتظار مرگه. اومدم درودی بگم به دوستانی كه ممكنه گاهی اينجا میيان و با همون
نوشتههای گذشته روبرو میشن. نمیدونم توی اين لحظههای احتضار چی بنويسم كه
فراتر از وقايع الانِ ما باشه، فقط میدونم كه اسفندِ عجيب و غريبيه و هيچی سر جای
خودش نيست. همه چی بهم ريخته و نمیدونم چه مرگمون بود سی و چند سال پيش؟!
خودمو میگم نمیخوام به كسی توهين بشه،
گيج و گنگ سوارِ موج احساساتی بودم كه تهش ناشناخته بود و مطمئنم كه خيلیهای
ديگه هم مثل من بودند. وقتی فيلمهای اون روزا رو میبينم و حال و هواشو به ياد میيارم
از خودم بدم مياد میدوني چرا؟ چون هنوز نمیدونستم كی و چی هستم وتازه میخواستم
پا به اجتماع ناشناس دور و برم بگذارم كه يهو يه موجی اومد من هم سوار بر آن !
حالا هم چيزی عوض نخواهد شد اگر ندانسته و نشناخته سوار بر موج بشم، میدونم كه الانِ من
با اون روزام خيلی فرق داره، از اين به بعدش را به خودم وهمه ميگم،
تا وقتی خودمونو نشناختيم و تا وقتی تغييرات را از درون خودمون شروع نكرديم،
هي موج مياد و هی موج سواری میكنيم و اين دور هی تكرار میشه.
راستش از اين در جا زدنها خستهام.
ديشب بعد از رفتن تو كوچولوی قشنگم، من توی رنگ غوطهور بودم، ديوار، زمين، آسمان و همه جا بنفش و آبی متمايل به بنفش و ارغوانی بود. همه جا سطح بود و رنگ، نمیتونم وصفش كنم انگار هيچ جيز نبود جز رنگ، نه شيئی و نه جانداری و نه حجمی تنها حجم موجود همان رنگ ناب بود،
شايد من توی يك تابلوی بزرگ نقاشی بودم، من به اندارهی يك مورچه بودم ميان يك تابلوي بزرگ
و همهی اينها اثر روح شيرين و كودكانهی تو بود.
الان برای او دلتنگ هستم. همون كه شايد منو فراموش كرده باشه،
همون كه وقتی پيشش بودم احساس غرور و سربلندی ميكردم
همون كه با همه وجودش بهم احترام میذاشت ولی معمولن منو قبول نداشت!
يهو احساس كردم چقدر ازش دور شدهام، فاصلهای ژرف و شكافی بزرگ.
چنان شاه، پالوده گشت از بدی كه تابيد از او فـره ايزدی
و فرِ ايزدی ويژهی پادشاهيست كه با مهربانی و هشياری در انديشهی مردمان باشد،
در زمانِ چنين شاهيست كه ابر ِ آسمان میبارد و گل چمن میخندد،
سينهی گاوان پر شير است و رودها پر آب.
برعكس در زمان پادشاه ِ بد خشكسالی و دروغ و خرابی بر جهان حكمفرما میشود.
بنا به روايات شاهنامه حتی اگر پادشاهی كه دارای فره ايزدی است در انديشهی بد بيفتد،
گاوان كم شير میشوند.
(از كتاب زندگی و مهاجرت آريائيان- دكتر فريدون جنيدی-نشر بلخ)
